برگ اول

دفتر ثبت اولین روز از زندگی یک کتاب، یا یک کتاب چگونه متولد می شود؟

برگ اول

دفتر ثبت اولین روز از زندگی یک کتاب، یا یک کتاب چگونه متولد می شود؟

همه چیز از اون لحظه شروع شد. با باز کردن کتاب و خوندن اولین حروف و صفحه ی اولش.

پربیننده ترین مطالب
مطالب پربحث‌تر
نویسندگان
پیوندها

۲ مطلب با موضوع «ادبیات داستانی :: داستان بلند خارجی :: انگلستان» ثبت شده است

هریت۱ و دیوید همدیگر را در یک مهمانی اداری دیدند که هیچ یک قصد رفتن به آن را نداشتند و هر دو در آنی فهمیدند که سال­ها در انتظار همین بوده­اند. دیگران به آنها می­گفتند محافظه کار، دِمُده، اگر نگوییم امل؛ خجالتی، نچسب، و صفت های نامهربانانه ای که به آنها نسبت می­دادند، نهایت نداشت. آن دو سرسختانانه از طرز فکر خودشان دفاع می کردند و می گفتند آدم­هایی عادی هستند و این حق را دارند و کسی نباید از بابت مشکل پسندی و میانه­روی از آنها خرده بگیرد، فقط به این دلیل که دیگر اینها رسم روز نیست.

در این ضیافت مشهور اداری حدود دویست نفر در اتاق دراز تزیین شدهء آراسته ای درهم چپیده بودند که در سیصد و سی و چهار روز از سال دفتر هیأت مدیره بود. سه شرکت متحد ساختمان­سازی جشن پایان سال را آنجا برگزار می­کردند و ولوله ای به پا بود. ساز و ضرب دستهء کوچک نوازندگان دیوارها و کف زمین را میلرزاند. بیشتر مهمان ها در آن فضای تنگ چسبیده به هم می رقصیدند یا مثل صفحه گردان­های نامریی دور خودشان می چرخیدند. زن ها لباس های هیجانانگیز و اجق وجق و رنگارنگ پوشیده بودند: نگاهم کن! نگاهم کن! بعضی از مردها هم جلب

___________________________________

1. Hariet.



فرزند پنجم

نویسنده: دوریس لسینگ

مترجم: مهدی غبرائی

ناشر: ثالث

نوبت چاپ: ششم، ۱۳۹۲

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۲ آذر ۹۷ ، ۱۰:۰۰
نیلو فر

{ یک }

 

بی هیچ ترتیب خاصی به یاد می آورم:

_نرمهء براق مچ دست را؛

_تابهء داغی را که همراه با خنده توی ظرف­شویی خیس پرت می شود، و بخار آبی را که از آن برمی خیزد؛

_قطره هایی را که توی سوراخ کاسهء دستشویی چرخ می خورَد و سپس تمامی طول یک ساختمان بلند را طی می کند؛

_رودی را که به شکل غریبی رو به بالا دست می رود و نور پنج شش چراغ قوه بر موجها و شکسته موجهایش می­تابد؛

_رود دیگری را، پهن و خاکستری رنگ، که باد شدید سطح آن را برمی آشوبد و جهت جریانش را طوری دیگر نشان می دهد؛

_آب وان را که پشت درِ بسته مدتی­ست سرد شده.

این آخری را من به چشم ندیدم، ولی آنچه در حافظه می ماند همیشه آن چیزی نیست که شاهدش بوده ایم.

 

ما در زمان به سر می بریم _زمان ما را در خود می گیرد و شکل می­دهد_ اما من هیچ گاه احساس نکرده ام که زمان را چندان خوب می­فهمم. و



درک یک پایان

نویسنده: جولین بارنز

مترجم: حسن کامشاد

ناشر: فرهنگ نشر نو

چاپ سوم


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ مهر ۹۷ ، ۲۲:۰۰
نیلو فر