برگ اول

دفتر ثبت اولین روز از زندگی یک کتاب، یا یک کتاب چگونه متولد می شود؟

برگ اول

دفتر ثبت اولین روز از زندگی یک کتاب، یا یک کتاب چگونه متولد می شود؟

همه چیز از اون لحظه شروع شد. با باز کردن کتاب و خوندن اولین حروف و صفحه ی اولش.

پربیننده ترین مطالب
مطالب پربحث‌تر
نویسندگان
پیوندها

۲۰ مطلب با موضوع «ادبیات داستانی» ثبت شده است

بخش نخست

 

۱

مشغول درس بودیم که ناگهان مدیر دبیرستان داخل کلاس شد. در پشت او دانشجوی تازه­ای ملبس به لباس طبقهء متوسط به اتفاق یکی از شاگردان که میز بزرگی حمل می­کرد مشاهده می­شدند. دانشجویانی که چرت می زدند، بیدار شدند و همه از جای برخاستند چنان­چه گفتی به هنگام کار غافل­گیر شده اند.

مدیر به ما اشاره کرد بنشینیم و سپس به دبیر روی آورد و گفت:

_آقای روژه، این شاگرد را به شما می­سپرم، در کلاس پنجم مشغول تحصیل خواهد شد و هرگاه کار و اخلاقش رضایت­بخش باشد، مطابق سن خودش به دستهء بزرگتران خواهد پیوست.

دانشجوی تازه، پشت در، در گوشه ای ایستاده بود به­طوری که به زحمت مشاهده می­شد. وی پسربچه­ای روستایی بود که در حدود پانزده سال داشت و از لحاظ قامت از همهء ما بلندتر بود. فرق سرش را به خط مستقیم مانند یک آوازه خوان دهاتی باز کرده بود، قیافه ای معقول ولی بسیار ناراحت داشت. با آن­که شانه های پهنی نداشت کُتِ کتانیِ سبز رنگش با تکمه­های سیاه، آستینش را اندکی میفشرد. از خلال سرآستین های برگشته اش مچ های سرخش که هویدا بود در حال عادی برهنه است مشاهده می شد. شلوار زرد رنگش که بند شلوار بیش از اندازه آن را کشیده بود پاهایش را با جوراب­های آبی­رنگ زیاده از حد نشان می داد. کفش های زمخت مملو از میخی به پا داشت که معلوم بود به طور سرسری واکس خورده است.



مادام بواری

نویسنده: گوستاو فلوبر

مترجم: مشفق همدانی

ناشر: امیرکبیر

نوبت چاپ: چهارم(ویراست جدید)، ۱۳۹۵
۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۸ دی ۹۷ ، ۱۰:۰۰
نیلو فر

۱

سوکورو تازاکی سال دومِ کالج که بود، از ژوئیه تا ژانویه به چیزی جز مُردن فکر نمی کرد. در این شش ماه، تولد بیست سالگی­اش هم آمده و رفته بود. حالا دیگر مرد شده بود ولی این نقطه­عطف خاص زندگی هم برایش معنایی نداشت. سوکورو خودکشی را طبیعی­ترین راهِ چاره می دید و هنوز هم درست نمی دانست چرا آن روزها این قدمِ آخر را برنداشته بود. گذشتن از مرز زندگی و مرگ، سخت­تر از این نبود که تخم مرغ خامِ لیزی را ته گلو بیندازد.

شاید هم خودکشی نکرده بود چون راه خوبی به فکرش نرسیده بود؛ راهی در خور حس نابِ عمیقی که به مرگ داشت. ولی این راه و آن راه چه فرقی می­کرد؟ اگر دست اش به دری می­رسید که یک­راست رو به مرگ باز می شد، بی­این­که لحظه­ای فکر کند، بدونِ کمترین این پا و آن­پاکردنی، هلش می داد و بازش می­کرد، انگار که این هم کاری باشد از کارهای معمول زندگی. ولی در هر صورت، خوب یا بد، چنین دری دوروبرش ندیده بود.

سوکورو بارها به خودش می گفت همان روزها بایست می مُردم، آن وقت این دنیا دیگر این چیزی که این­جا و الان هست نبود. چه فکرِ جذاب دل­فریبی! دنیای فعلی دیگر نبود و واقعیت هم دیگر واقعی نبود. صاف و سرراست، دیگر نه او در این دنیا وجود داشت، نه این دنیا برای او.



سوکورو تازاکی بی رنگ و سال­های زیارت­اش

نویسنده: هاروکی موراکامی

مترجم: امیرمهدی حقیقت

ناشر: چشمه

نوبت چاپ: نهم، زمستان ۱۳۹۶
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ دی ۹۷ ، ۱۰:۰۶
نیلو فر

موومان یکم

۱






۱

دود ملایمی زیر طاق­های ضربی و گنبدی کاروانسرای آجیل­فروش­ها لمبر می خورد و از دهانهء جلوخان بیرون می­زد. ته کاروانسرا چند باربر در یک پیت حلبی چوب می­سوزاندند و گاه اگر جرئت می­کردند که دستشان را از زیر پتو بیرون بیاورند تخمه هم می­شکستند. پشت سرشان در جایی مثل دخمه سه نفر در پاتیل­های بزرگ تخمه بو می­دادند. دود و بخار به هم می­آمیخت، و برف بند آمده بود.

همه­ی چراغ­ها و حتی زنبوری­ها روشن بود، و کاروانسرا از دور به دهکده ای در مه شبیه بود. سمت راست دالان در حجرهء «خشکبار معتبر» دو مرد به گرمای چراغ زنبوری روی میز دل داده بودند. پشت میز «اورهان اورخانی» نشسته بود و کنارش «ایاز پاسبان».

ایاز پاسبان پنجشنبه ها به حجره می آمد، روی صندلی بزرگی می­نشست و پاهایش را می­گذاشت روی چهارپایهء کوچک. عرق پیشانی­اش را پاک می­کرد_چه تابستان و چه زمستان_ و اگر صندلی بزرگ دم دست نبود روی یک گونی تخمه می­نشست. میگفت: «من با این هیکل گنده چه جوری روی صندلی کوچک بنشینم، هان؟»



سمفونی مردگان

نویسنده: عباس معروفی

ناشر: گردون

نوبت چاپ: پانزدهم، ۱۳۸۹

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ آذر ۹۷ ، ۱۰:۰۰
نیلو فر

بارانِ

رؤیای

پاییز












...بخواب هلیا، دیر است. دودْ دیدگانت را آزار می­دهد. دیگر نگاه هیچ کس بُخارِ پنجره ات را پاک نخواهد کرد. دیگر هیچ کس از خیابانِ خالیِ کنارِ خانه ی تو نخواهد گذشت. چشمانِ تو چه دارد که به شب بگوید؟ سگ ها رؤیای عابری را که از آن سوی باغهای نارنج می­گذرد




بار دیگر، شهری که دوست می­داشتم

نویسنده: نادر ابراهیمی

ناشر: روزبهان

نوبت چاپ: سی­ام، نوروز ۱۳۹۵

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ آذر ۹۷ ، ۱۰:۰۰
نیلو فر

بخش اول







۱

 

در یکی از روزهای ماه اوت مردی ناپدید شد. فقط برای تعطیلات به کنار دریا رفته بود، تا فاصله ای که بیشتر از نصف روز با قطار طول نمی کشید، و دیگر خبری از او نشد. تحقیقات پلیس و چاپ آگهی در روزنامه ها هم هیچ کدام به جایی نرسید.

البته گم شدن آدم­ها چندان غیرعادی نیست. طبق آمار هر سال صدها مورد ناپدید شدن گزارش می­شود. وانگهی، تعداد بازیافتگان برخلاف انتظار کم است. قتل ها و تصادف ها همیشه شواهد روشنی به جا می گذارند، و انگیزه های آدم ربایی معمولاً قابل تشخیص اند. اما اگر نمونهء ما از این مقوله ها باشد_ و این موضوع بخصوص در مورد گمشدگان مصداق دارد_ سرنخ ها را خیلی به زحمت می توان پیدا کرد. مثلاً خیلی از ناپدید شدن ها را می توان به پای فرار ساده گذاشت.

در مور این مرد هم سرنخ ها ناچیز بود. هرچند مقصد کلی­اش معلوم بود، اما از آن منطقه گزارشی نرسیده بود که جسدی پیدا کرده اند. از قرار معلوم، کارش طوری بود که اساساً نمی شد تصور کرد با رازی سر و کار




زن در ریگ روان

نویسنده: کوبو آبه

مترجم: مهدی غبرائی

ناشر: انتشارات نیلوفر

نوبت چاپ: پنجم، تابستان ۱۳۹۴
۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۶ آذر ۹۷ ، ۱۰:۰۰
نیلو فر

سال ۱۶۶۴

 

 





مادرم نگفت که می­آیند. بعداْ اشاره کرد که نمی خواسته عصبی به نظر برسم. تعجب کردم، آخر فکر می­کردم مرا بهتر می­شناسد. غریبه ها معتقد بودند من آدم آرامی هستم. نوزاد که بودم گریه نمی­کردم. فقط مادرم متوجه آروارهء به­هم فشرده و گشادگی چشمان بیش از حد درشتم می­شد.

در آشپزخانه مشغول خُرد کردنِ سبزیجات بودم که صداها را از جلو درِ خانه شنیدم صدای زن، به صافی سطح برنج، و صدای مرد بم و خفه، همانند تختهء میزی که رویش مشغول کار بودم. از آن نوع صداهایی بود که به ندرت در خانهء ما شنیده می شد. می­توانستم قالی­های گرانبها، کتابهای قیمتی، مروارید و پوست خز را در صدایشان بشنوم.

خوشحال شدم که پیشتر، جلو پله های ورودی را حسابی ساییده بودم.




دختری با گوشوارهء مروارید

نویسنده: تریسی شوالیه

مترجم: گلی امامی

ناشر: چشمه

نوبت چاپ: هشتم، بهار ۱۳۹۶


۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۹ آذر ۹۷ ، ۱۰:۰۰
نیلو فر

هریت۱ و دیوید همدیگر را در یک مهمانی اداری دیدند که هیچ یک قصد رفتن به آن را نداشتند و هر دو در آنی فهمیدند که سال­ها در انتظار همین بوده­اند. دیگران به آنها می­گفتند محافظه کار، دِمُده، اگر نگوییم امل؛ خجالتی، نچسب، و صفت های نامهربانانه ای که به آنها نسبت می­دادند، نهایت نداشت. آن دو سرسختانانه از طرز فکر خودشان دفاع می کردند و می گفتند آدم­هایی عادی هستند و این حق را دارند و کسی نباید از بابت مشکل پسندی و میانه­روی از آنها خرده بگیرد، فقط به این دلیل که دیگر اینها رسم روز نیست.

در این ضیافت مشهور اداری حدود دویست نفر در اتاق دراز تزیین شدهء آراسته ای درهم چپیده بودند که در سیصد و سی و چهار روز از سال دفتر هیأت مدیره بود. سه شرکت متحد ساختمان­سازی جشن پایان سال را آنجا برگزار می­کردند و ولوله ای به پا بود. ساز و ضرب دستهء کوچک نوازندگان دیوارها و کف زمین را میلرزاند. بیشتر مهمان ها در آن فضای تنگ چسبیده به هم می رقصیدند یا مثل صفحه گردان­های نامریی دور خودشان می چرخیدند. زن ها لباس های هیجانانگیز و اجق وجق و رنگارنگ پوشیده بودند: نگاهم کن! نگاهم کن! بعضی از مردها هم جلب

___________________________________

1. Hariet.



فرزند پنجم

نویسنده: دوریس لسینگ

مترجم: مهدی غبرائی

ناشر: ثالث

نوبت چاپ: ششم، ۱۳۹۲

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۲ آذر ۹۷ ، ۱۰:۰۰
نیلو فر

شازده احتجاب توی همان صندلی راحتی­اش فرو رفته بود و پیشانی داغش را روی دو ستون دستش گذاشته بود و سرفه می­کرد. یکبار کلفتش و یک­بار زنش آمدند بالا. فخری در را تا نیمه باز کرد، اما تا خواست کلید برق را بزند صدای پا کوبیدن شازده را شنید و دوید پایین. فخرالنساء هم آمد و باز شازده پا به زمین کوبید.

سر شب که شازده پیچیده بود توی کوچه، در سایه­روشن زیر درخت­ها، صندلی چرخدار را دیده بود و مراد را که همان­طور پیر و مچاله توی آن لم داده بود و بعد زن را که فقط یک چشمش از گوشهء چادرنماز پیدا بود.

_سلام.

و زن هم گفت: سلام.

_مراد، باز که پیدات شد، مگر صد دفعه نگفتم...؟

_خوب، شازده جون، اموراتم اصلاح نمی­شه. وقتی دیدم شام شب نداریم، گفتم: «حسنی، صندلی را بیار، بلکه کَرم شازده کاری بکنه.»



شازده احتجاب

نویسنده: هوشنگ گلشیری

ناشر: انتشارات نیلوفر

نوبت چاپ: چهاردهم، تابستان ۱۳۸۴
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ آبان ۹۷ ، ۱۰:۰۰
نیلو فر




هرکس... به شکلِ غیرِ قانونی، مالی را از تصرفِ دیگری بی­رضایتِ او خارج یا به هر نحوِ دیگر آن را حیف و میل کند، به اتهامِ تصرفِ عُدوانی محاکمه خواهد شد... همچنین اگر کسی بی آن­که مال را از تصرف خارج کند، در آن ایجاد اختلال کند، با نصب یا شکستن قفل، یا به هر صورتِ دیگر، به شکلِ غیرِ قانونی، به مِلکِ دیگری دست­اندازی کند، یا به زور یا با تهدیدِ به کاربُردنِ زور، مانع از آن شود که صاحبِ حق از حقِ خود استفاده کند، به اتهام تصرفِ عُدوانی محاکمه خواهد شد.

قانونِ مدنیِ سوئد، ماده ی ۸، بندِ ۸





۱


آدمی بود به نامِ استر نیلسون. شاعر و مقاله نویس بود و تا سی و یک سالگی، هشت رساله ی کوتاه منتشر کرده بود. عدّه ای این رساله­ها را لجوجانه و سرکشانه می­دانستند، عدّه ای دیگر بازیگوشانه و سبک­سرانه، امّا بیش ترِ مردم هرگز نامِ نویسنده ی آن­ها را نشنیده بودند.

استر نیلسون می کوشید هستی را با دقّتی موشکافانه، از درونِ آگاهیِ خود دریابد و بلندپروازانه باور داشت واقعیّتِ جهان چنان است که او آن را تجربه می­کند. یا به عبارتی بهتر، آدمیان را طوری ساخته بودند که جهان را چنان­که واقعاً بود، تجربه کنند؛ البته اگر هوش و حواسشان را به کار می بردند و خود را فریب نمی دادند. ذهنی، عینی بود و عینی، ذهنی. به هر رو، او تلاش می­کرد چنین بیندیشد.

می­دانست که جست و­جو برایِ یافتنِ زبانی دقیق که امرِ واقع را بی­کم و­کاست بیان کند، بیهوده است؛ با این همه، این جست­و­جو را ادامه می داد، زیرا میدانست هر گزینه ی دیگری راه را بر ساده­اندیشی و کاهلیِ فکری باز می­کند. عقیده داشت دیگر رویکردها با دقّت و وسواس، رابطه­ی پدیده­ها را با هم روشن نمی­کنند و نشان نمی دهند این روابط چگونه در زبان بازتاب می­یابند.

با این حال، بارها مجبور شده بود بپذیرد که واژه­ها دقیق نیستند و



*تصرف عدوانی

داستانی درباره ی عشق

*نویسنده: لنا آندرشون

*مترجم: سعید مقدم

*ناشر: مرکز

*نوبت چاپ: بیست و چهارم ۱۳۹۷




۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ آبان ۹۷ ، ۰۹:۳۸
نیلو فر

رسیدن به ژاپن

وقتی پیتر چمدانش را در سکوی قطار می­برد، ته دل خوشحال بود، اما انگار دوست نداشت برود و حس می کرد هرچه به حرکت قطار نزدیک تر می شوند، دلتنگی بیش تر به سراغش می­آید. روی سکوی قطار ایستاده بود و به پنجره های قطار نگاه می­کرد و در حالی که لبخندی بر لبانش نقش بسته بود، برای آن­ها دست تکان می­داد. به کتی لبخند زد، پر از شادمانی بود؛ شادمانی اش به این دلیل بود که تا ابد برای هم شگفت­انگیز خواهند بود. لبخند او به همسرش پر بود از امید و اعتماد و اعتقادی راسخ. حسی که نمی توان آن را به زبان آورد. اگر گرتا این حرف­ها را می­زد، حتماً به او می­گفت این حرف­های خنده­دار را نزند و او با پیتر موافق بود. چون تصور می­کرد، برای آدم­هایی که هرروز همدیگر را می­بینند، این احساس با هر توصیفی غیرقابل درک است.

پیتر کوچک که بود، مادرش او را با خود از طریق کوه­هایی که گرتا دیگر نام­شان را فراموش کرده بود، از چکوسلاوکی بیرون برده بود. چند نفر هم با آن­ها بودند. پدر پیتر قرار بود همراهی­شان کند، اما درست پیش از قطعی شدن قرار، در آسایشگاه بستری شد. قرار بود حالش که بهتر شد، به آن­ها ملحق شود، اما اجل مهلت نداد و از دنیا رفت.



زندگی عزیز

نویسنده: آلیس مونرو

مترجم: مریم صبوری

ناشر: کتاب کوله پشتی

نوبت چاپ: پنجم ۱۳۹۵


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ آبان ۹۷ ، ۱۰:۰۵
نیلو فر